سلام
بازم یه پنج شنبه ی دیگه و آپه دیگه
ولی با همه ی آپامون فرق داره چون بعده مدتها همدیگرو دیدیم اونم روزی که خودمون خبر نداشتیم پنج ماه از دوستیمون گذشته![]()

دوستیمون پنج ماهه شد![]()

۵ ماهگیه دوستیمون مبارک
به امید روزه به هم رسیدنمون

کاشکی میدونستی ...
بهارم
کاشکی می دونستی که چقدر عاشقتم
کاشکی می دونستی از وقتی که دیدمت انگار دوباره عاشقت شدم
کاشکی می دونستی که از فکر کردن به اون لحظه ها همش دارم اشک شوق می ریزم
کاشکی می دونستی که وقتی نگات می کردم تو دلم چی میگذشت و چه احساسی داشتم
کاشکی می دونستی چه حسی داشتم وقتی دستتو گرفتم
کاشکی می دونستی چه حسی داشتم وقتی دستمو فشار می دادی
کاشکی می دونستی که تو اون لحظه فکرکردم که خدا چقدر دوسم داره و تو رو بهم داده
کاشکی می دونستی تو همونی که از خدا می خواستم و می خوام
حتی باورم نمیشد خدا اینقدر دوسم داشته باشه
کاشکی می دونستی احساس با تو بودن برام بهترین احساسه
کاشکی می دونستی که چقدر می خوامت
کاشکی می دونستی واسه امین با ارزش ترینی
کاشکی می دونستی بدون تو، نمی تونم باشم
کاشکی می دونستی که تنها آرزوی منی
تنها آرزو

عاشقتم
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين وصیتم را بگويم
و من گفتم : به تو بگويند ... عاشقت هستم ![]()

خدایا!
تو عشقو آفریدی
تو می دونی که معنی عشق چیه
تو می دونی که درده هر عاشق چیه
تو می دونی که انتظار چقدر سخته
ازت نمی خوام کاری کنی تا تحملش واسم آسون شه، نه
چون با تمام وجودم حاضر به تحملش هستم چون واسم اوج لذته
فقط اینو ازت می خوام که این انتظار به رسیدنمون ختم شه
خدایا می دونم که خیلی بدم ولی تو اینقدر خوب هستی که دست نیازمو رد نکنی
خدایا می دونم که دست بندهاتو میگیری
دست ما دوتا رو هم بگیر
خدایا
کمکون کن![]()

سلام دوستای خوبمون
خوبین؟؟؟؟
هفته ی پیش نوبت من بود که اپ کنم ولی نشد ین هفته هم 5شنبه نیستم واسه همین الان می اپم(امین جونم مرسی که به جام اپیدی)
او دلش را در بازار محبت حراج کرد.اما به قیمت گزافی.....
اما من این قیمت را در دلم داشتم اما از پرداخت آن خجالت می کشیدم.....
و آن قیمت چیزی نبود جز دوستت دارم....
صدامو می شنوی؟؟؟
دوستت دارم.......![]()
دو باره تنهام
تنهاي تنها شدم
و دست به قلم بردم تا واسه عشقم بنويسم
چون جز نوشتن اين دلتنگي ها چاره اي نيست
دوباره مي نويسم: "امين" تا دستام تاب و توان نوشتن رو داشته باشن
امين...
نمي دونم سرنوشت منو تو به کجا ختم ميشه
اما دوست دارم که بدوني
تا زماني که زندم و تو اين دنياي بي رحم زندگي ميکنم
حتي به اندازه يک سر سوزن از دوست داشتنم کم نميشه
هر چند که گفتن کلمه دوست دارم تکراري شده
اما من مي خوام که با هر نفسم فرياد بزنم:
دوستت دارم ...
نمي دونم که مي فهمي يا نه...
اميدوارم که از ته قلبت احساس کني همونطور که من تورو با تمام وجودم حست کردم
هيچ وقت تنهام نزار امين
هيچ وقت...
چون تنهايي خيلي سخته هر چند که از هم دوريم
دور... دور... دور...
اما دلامون هيشه پيشه همه
اميدوارم بفهمي چي ميگم امين
فقط اينو حس کن ...
فقط همين....
همين برا تمام زندگيم کافيه
اينکه بدوني چقد ميخوامت...
تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند. شادي،غم،غرور،
عشق.... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ي ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماندچون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت که با قايقي باشکوه
جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت :
آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:
ـ نه ،مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايق هست و ديگر جايي براي تو
وجود ندارد.
پس عشق از ((غرور)) که با قايق زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست
غرور گفت:
نه نمي توانم تو را با خودم ببرم چون تو تمام بدنت خويس و کثيف شده
و قايق زيباي من روکثيف مي کني
غم در نزديکي عشق بود پس عشق به او گفتک
اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صداي غم آلودي گفت:
آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.
آب در هر لحظه بالا و بالا تر ميومد.عشق ديگر نا اميد شده بود که ناگهان
صداي سالخورده اي گفت: بيا عشق ، من تو را با خودم خواهم برد.
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را
بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي
به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد
کسي که جانش را نجات داده بود چه قدر به گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسعله اي روي شن هاي ساحل بود
رفت و از او پرسيد : آن مرد کيست؟
علم پاسخ داد:
زمان
غشق با تعجب گفت : زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
1)خاطرات 2)غم 3)عشق
با اولی زندگی کن,دومی رو به خاطر سومی سومی تحمل کن.
فعلا بای بای




